مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

328

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و شانزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، على مصرى گفت : همين امشب بياورم ، و الا از تزويج او درگذشتم . شومان گفت : اى على ، اگر باز حيلت كنى ، هلاك شوى . على سبب هلاكت جويان شد . گفتند كه : عذرهء زرگر ، ساحر است و جنيان تسخير كرده و او را در خارج شهر ، قصريست كه خشتى از زر و خشتى از سيمست . و آن زرگر تا در آن قصر نشسته ، آن قصر نمايانست و هروقت كه از قصر بيرون ميآيد ، قصر ناپديد شود . و او را دختريست قمر نام كه جامه او را از گنجهاى پادشاهان بيرون آورده . و جامهء او را در طبقى زرين بنهد و درهاى قصر بگشايد و ندا در دهند كه : اى عياران مصر و جوانان عراق و دليران عجم ، هركس كه اين طبق را با اين جامه‌ها ببرد ، طبق و جامه ، او را حلال باشد . پاره‌اى از عياران بطمع مال ، قصد او كرده‌اند و لكن بر وى دست نيافته‌اند . و آن زرگر ، ايشان را بجادو ، بوزينه‌گان و خران كرده . على مصرى گفت : ناچار بايد او را بياورم كه زينب در شب عروسى ، او را دربر كند . پس از آن على مصرى روى بدكان زرگر گذاشت ديد كه مردى است زشت و بدخوى و زر و سيم و ميزان در پيش دارد و استرى در نزد اوست . آنگاه زرگر برخاسته ، دكان فروبست . زر و سيم را در دو چشم خرجين كرده ، بر استر بنهاد و خود نيز سوار گشته ، هميرفت تا بخارج شهر رسيد . و على مصرى از پى او روان گشت ، ولى او نميدانست . آنگاه زرگر ، كيسه آورده ، خاكى از آن كيسه بگرفت و فسونى بر آن خاك خوانده ، بر هوا بپراكنيد . در آن حال ، قصر نمايان گشت . على مصرى ، قصرى ديد كه مانند آن قصرى نديده بود . آنگاه استر ، زرگر را از پله‌هاى قصر فراز برد و آن استر از جنيان بود كه زرگر ، او را مسخر كرده بود . چون زرگر ، خرجين از استر بگرفت ، استر ناپديد گشت و زرگر در قصر بنشست . على مصرى بكردارهاى او نظاره ميكرد . آنگاه زرگر ، جامه